آنچه می‌نویسم صرفا ادامه بازی نیست! تک مضرابهای خاطره‌ ست که بی‌مناسبت با سالگرد شروع حکومت اسلامی نیست.

 

* اوایل پیروزی انقلاب بود، خیابانها صحنه درگیری، سربازی را به خاطر دارم که برای اشراف داشتن به منطقه روی پشت بام ما آمده بود، خاطره خیلی دوریست! اما خوب به یاد دارم! مردم شیرینی میدادند و این سرباز با طناب بلند جعبه شیرینی نخودچی تقدیمی مردم را کشید بالا! و من از همان زمان عاشق شیرینی نخودچی شدم!

 

* دو یا سه سال انقلاب گذشته، ساعت نُه شب، تهران قدیم شبها خواب داشت! آرام و ساکت بود! و ناگهان صدای انفجار! دقیقا زیر پنجره، یک ون فولکس نارنجی و آنچه من به خاطرم مانده یک جوی خون که از کنار پایم میگذشت! اینها گروهکی بودند و کمیته در تعقیبشان سهوا یا عمدا نارنجکی در ماشین منفجر شده بود و زن و مرد هر دو مُرده بودند.

 

* خاموشی! چراغ نفتی! شمع! بعد از شروع جنگ! بعد از آواره شدن دوستانمان از خرمشهر! بعد از دیدن یخچالی که ترکش از یکطرف وارد و از جهت دیگر خارج شده بود، نوبت تهران رسیده بود. صدای آژیر قرمز! وحشت! پناهگاه! و من که به آسمان نگاه میکردم تا شاید نور بمبی که بر سرمان می آید را ببینم، تا شاید حدس بزنم این محله کدام عزیزم هستش که در آتش میسوزد.

 

* جنگ پیشرفت کرد! پیشرفته هم شد! خیابان گیشا! می‌گفتند جشن تولد کودکی بوده‌! و الان خرابه! ظاهرا این موشک کشور دوست و برادر همسایه این شادی کودکانه را هم بر ملت ما نمیخواست. جای دیگر! برخرابه های خانه چهار طبقه چیزی نبود مگر تعداد گل که مردم گذاشته بودند! میگفتند یکی حمام بوده! و این آهن قراضه لحظاتی قبل ماشین بوده و این موج انفجار به این شکل تبدیلش کرده!

 

و این خون باقیمانده جنازه مادریست که موج انفجار خودش و نوزاد در شکمش را به کام مرگ کشانده! ترس! هراس! ناامیدی!

 

* صف! روزنامه کیهان بیست نفر! روزنامه اطلاعات میخریدم! صف کمتری داشت! و گاهی اصلا صفی نداشت! نوشابه نبود، با این آقا ساندویچی محل کلی لاس میزدیم که یک جعبه نوشابه برای ما بگیرد. سیگار سهمیه ای شده بود! این بقال زرنگ محل ما سیگار را فقط با پفک نمکی به مردم میفروخت!

 

بنزین کوپنی شد! مثل باقی چیزها!

 

* آزادی خرمشهر،در کنار دوستم بودم! بعد از ویرانی شهرش اسم و فامیلشان شده بود، جنگزده! آن همه غرور شده بود مسافر دائمی “هتل بزرگ تهران” که امروز دیگر حتی اثرش هم زیر پل سیدخندان نیست.

 

* ایران نبودم! پروازهای به ایران کنسل شد! میگفتند امنیت پرواز نیست! هر روز خبر از موشک باران و تخریب شهرهای مختلف ایران می‌آمد! میگفتند در تهران آموزش درست کردن لباس ضد شیمیایی به مردم داده شده! به سختی برگشتم! فرودگاه مهرآباد!

 

-موز؟! نه آقا غیرقانونیست!

 

+برادر این چهارتا موز برای بچه هاست! سالهاست ندیدند، سوغاتیه!

 

- نه! نمیشه!

 

خلاصه این چهارتا موز هم زیر پا له شد!

 

* شور داشتم! من هم میروم جنگ! سربند قرمز یاحسین بر سر! عموجان از جبهه آمده بود! پسر عمه از مهران چند تا چتر منور یادگاری آورده بود!

 

تیرماه شد! اعلام قبول آتش بس و نوشیدن جام زهر! اما هنوز جنگ بود! بقول برادران ما لیاقت شهادت نداشتیم!!!!!

 

* مهمانی خانوادگی! کمیته! بگیر و ببند! ما جزو ضد انقلاب ها هستیم! لباس لختی؟ مشروب؟ لهو و لعب؟

 

* خمینی مُرد! قیامت بود! من هم رفتم! مُصلی تهران! نزدیک این آکواریوم بالای کانتینرها! برادر میشه من هم بیام بالا! چیزی نیست آقا! موج آدم مسیر را تعیین میکرد، از پشت بام خانه های اطراف آب و گلاب برسر مردم میریختند!

 

* چهارشنبه سوری، حمله کمیته! پاترولهای دو رنگ! متفرق شوید! حمله به جوانان! آتش زدن پاترول! فریاد یک زن و کندن روسریش وسط خیابان که بی‌غیرتها رفیقتان را دارند میزنند! حمله به نیروهای کمیته! فرار کمیته به یک ساختمان دولتی تا رسیدن نیروی کمکی!

 

سال بعد! باز هم چهارشنبه سوری! لگد! چماق! کوچه بن بست! من که از دیوار حیاط خانه بغلی رفتم بالا! اما این برادران غیور بسیجی که از پشت وانت پیاده شدند به دختر و زن مردم رحم نکردند! صدای ضجه و فریاد! و من شجاع که دیروز قصد رفتن به جنگ داشتم از پشت دیوار فریاد میکشیدم نزنید مادر فلانها! نزنید!!!

 

* ایست - بازرسی! نوار کاست تو ماشین داری؟ جان مادرت این چیز بدی نیست، دو تا داریوش داره! سه تا هایده! - نه باید بریم مرکز! بابا شب عیده اذیت نکن! بیا این هم عیدی شما! - برو! از این چیزها گوش نده!

 

* خاتمی رو میشناسی؟ من که رای نمیدم! نه بیا این فرق میکنه! ببین طرفدارش همه ژیگول هستن! دستور دادند همه باید به ناطق رای بدهیم! من اصلا رای نمیدم! -عجب صفی! آقا رای ما رو هم بگیر! برادر ریشو مسجد گفت چند سال دیگه میایی میگی پشیمونم از اینکه به خاتمی رای دادم! نمیدونم ناکس از کجا فهمید من هم اینوری هستم!

 

* باز هم تیرماه! انقلاب شده؟ اتوبوس آتش زدند؟ کجا شلوغه؟ فلانی جان مادرت مراقب خودت باش! کی رو گرفتند؟ کوی دانشگاه؟ NITV ضیاء آتابای، شهرام همایون! صدا تیراندازی میاد! میدان ولیعصر ساعت 8 یا 9 شب! آقا فرار کن دارن میان اینطرف! تاکسی؟ جمیعتی که به طرفت میدوند و تو هم با جمعیت همراه میشی! از کجا و کی فرار میکنند؟ به کجا و کی پناه میبرند؟ اصلا چی میخواهند؟

 

….

 

* تازه به بوی خوش تغییر عادت کرده بودیم! و ناگهان یکی از پنجره پرید! مردی ناشناس که چندماهی شهردار تهران شد! کسی نمیداند چی فکر میکند! احمدی‌نژاد! ما به لباس پوشیدن مردم کاری نداریم!!

 

* بگیر و ببند! دوباره گشت های ارشاد! قاضی مرتضوی! سنگسار! همجنسگرا نداریم! وبلاگ نویسان برانداز هستند! جاسوس اسرائیل! تحریم سیاسی و اقتصادی ایران! بانکهای دنیا ایران را تحریم کردند! بنزین کارتی شد! به غیر از دزدی هر تهمتی به خاتمی زدند، این یکی هم نمچسبید وگرنه میزدند! باید خلع لباس شود با زنها دست داده! این یکی رئیس جمهور معلمش را بغل میکند! میگویند چون پیرزن هستش ایرادی ندارد! و اقتصاد مملکت هر روز با شتاب بیشتری در این سراشیبی سقوط میکند.

 

* آن ور دنیا خبر از احتمال حیات در ورای زمین میدهند این ور دنیا دعوا سر ناخن لاک زده و چکمه متبرج هستش! آنجا سیاه‌پوست را نفر اول مملکت میکنند! اینجا هنوز آوردم اسم داریوش حرام است! و منشی شیرین عبادی به جرم بهایی بودن بازداشت میشود.

 

البته ایرادی ندارد! در عوض ما همه می‌رویم بهشت! البته منظورم بهشت زهراست! که امیدوارم تا نوبت ما برسد جای خالی داشته باشد وگرنه این آخرین امیدم هم ناامید میشود….

 

-

 

اینها تلخ بودند؟ نه شیرین و تلخ با هم بودند! اما تلخی‌های این سی سال اینقدر زیاد بودند که از شیرینی چیزی نفهمیدم! همیشه در اوج شادی دائم نگران هر لحظه ریختن ماموران بودم!

 

زندگی این نیست که ما داشتیم! به جرات ما نسل سوخته ایران هستیم! هرچند هیچ تضمینی هم نیست که نسلهای بعد از ما هم روزگاری بهتر داشته باشند.